به مناسبت قانوني شدن انهدام خانواده
خوانندگان عزيز ميدانند كه لايحه به اصطلاح حمايت از خانواده بزودي در مجلس طرح ميشود شواهد و قرائن حكايت از تصويب اين طرح در مجلس دارد.
ايپزود 1
حاج علي انگار كه حامل يك خبر خوشه دوان دوان وارد حجره شد همينطوري كه نيشش باز بود آهسته گفت شنيدي مجلس داره تصويب ميكنه بدون اجازه حاج خانم ميشه 4تا زن گرفت گفتم راست ميگي ؟ گفت آره جون حاجي دروغم چيه !!
عجب يعني آلان ديگه ميشه قانوني صيغه كرد و آب از آب تكان نخوره اگه عيال مربوطه بفهمه چي؟ گفت حاجي جون ديگه اجازه بي اجازه يادته اون يكي رو با چه دوز و كلكي صيغه كردم تا عيال نفهمه و اسمش تو شناسنامه نره و هزار تا مشكل ديگه ولي حالا سرمو بالا ميگيرم و ميرم به ضعيفه ميگم ميخوام زن بستونم ببينم جيكش در مياد! حرف بزنه ميرم دادگاه ميگم مجنونه يا به وظايف زناشوييش عمل نمي كنه، جيكش در بياد ورقه طلاق دستشه و هري خونه مامان جونش، اره حاجي جون راحت شدم اينو كه گفت دستي به سر طاسش كشيد و كمر بندش رو زير شكم گندش جابجا كرد و گفت ايشااله خدا قسمت كنه ميرم مشهد نزديك حرم و يكي دو تا پيدا ميكنم تا هم اونا سر و سامان بگيرن هم ما شب هامون سوت و كور نباشه تازه كلي صواب هم داره. اينجا هم كه آپارتمان هام خالي افتادن صوابش دو طرفه است!
منم ياد قولي افتادم كه به عيالم داده بودم اونم نگران بود همين چند شب پيش بود كه قسمم داد دنبال زن دوم نباشم از آبرو ريزي پيش درو همسايه حرف زد و گفت اگه بري زن بگيري ديگه نميتونه سرش رو جلو داماداش بالا بگيره كلي قربون صدقه كه حاجي ما مرد و سر قولش هست تو اين افكار بودم كه حاج علي گفت حاجي تو هم بايد آستين بالا بزني بابا تا كي ميخواهي ناز حاج خانمو بكشي يه زن جوون بگيري دوماهه آب زير پوستت ميره بعد يهو يه آلبوم عكس از جبيش درآورد گفت بگير حاجي ببين كدامو ميپسندي من كه خوشم نيامد واسه همين دارم ميرم مشهد بعد گفت علف بايد به دهن بزي شيرين بياد!!
گفتم حاجي دست بردار من اهل زن صيغه اي نيستم اين آلبوم رو از كجا آوردي؟
گفت:ماله پيش نمازه مسجده كه توي يه موسسه خيره هم يه كاره اي هست گفت اينا زنان آماده صيغه هستن هركدامو پسند كني خودش باقي كار هارو راست و ريس ميكنه!!
همين طوري كه آلبوم رو ورق ميزدم نگاهش و چشماش تو عكس يهو تكونم داد
يه لحظه خيره بهش زل زدم شماره عكس رو تو ذهنم سپردم و آلبوم رو دادم دست حاج علي گفتم نه حاجي من حريف عيالم نميشم دامادام بفهمن و سر دخترم همين بلا بيارن چي؟
گفت اي بابا حاجي چه لزومي داره اونا بفهمن زندگي تو بكن !!! يه آپارتمان بخر برو باهاش يواشكي زندگي كن هزار تا راه داره حاجي جون اصلا اونش با من.
يهو موبايلش زنگ زد و گفت كه بليط رو واسه شب جمعه همين هفته واسه زيارت امام رضا واسش رزرو كنند بعدش هم خداحافظي كرد گفت حاجي اونش با من!!
وقتي رفت شماره عكس جايي نوشتم كه يادم نره پا شدم رفتم پاي تلفن دنبال شماره مسجد بگردم كه تلفن زنگ زد ديدم عيال با صدايي لرزان پرسيد حاجي كي ميايي خونه؟ گفتم چي شده ؟
گفت: هيچي باز مرضيه با شوهرش دعوا كرده آمده خونه ي ما نمي دونم اين مرتيكه چي از سر اين دختره ميخواد؟
گفتم :دارم ميام بعد از نماز يه كار كوچيك دارم بعد ميام خونه از تلفن به پيشنماز منصرف شدم و راهي مسجد شدم توي راه تيرگي اون چشما اون برق خاصش ولم نميكرد بعد از نماز طبق معمول با پيشنماز خوشي بشي كردم همين طور كه داشتم اين پا اون پا ميكردم ازش خداحافظي كنم گفت حاجي چيزي ميخواهي بگي ؟ گفتم نه نه چيز خاصي نيست فقط ميخواستم قضيه اين خيريه رو بدونم چيه ؟
همينطور كه نيشش باز شد گفت به به حاج آقا كدومشون دلتو برده ؟ حاجي لب تر كنه بعد كلي هم راجب صواب اين كار شروع به توضيح و آوردن حديث كرد.
گفتم: هيچي بابا فقط داشتم كنجكاوي ميكردم ولي اگه دست و پامون شل شد ميشه بي سروصدا باشه؟
گفت: خيالت راحت حاجي آب از آب تكون نمي خوره تازه از چي دل نگران هستي لايحه هم همين روزا تصويب ميشه خيال همه راحت ميشه.
خداحافظي كردم و از مسجد آمدم بيرون بايد اعتراف كنم كه حرف هاي حاج علي و پيشنماز كمي ته دلم رو قلقلك داده بود !! اما از طرفي به عيالم قول داده بودم و از آبرو ريزيش هم دل نگران بودم اون شب تا صبح اين پهلو اون پهلو شدم و اين فكر تو سرم هي ميرفت و مي آمد خلاصه به خودم گفتم تا كي اين زندگي چرا حالا كه ميشه بي دردسر با يكي ديگه باشم از اين فرصت استفاده نكنم خلاف شرع هم كه نيست صواب هم داره
فردا پيشنماز مسجد در دفتر موسسه خيره با خانمي كه شماره 13 زير عكسش بود داشت راجع به حاجي و شرايط صيغه صحبت ميكرد.
ايپزود 2
جناب مديرداشت با خودش فكر ميكرد كه ديگه امروز بهش پيشنهاد ميكنه كه تلفن به صدا درامد خانم منشي گفت جناب مدير همسرتون هستند از اون طرف صداي زني تقريبا جوان به گوش رسيد پس از خوش و بشي كوتاه گفت عزيزم امشب كي ميايي خونه؟ آقاي مدير گفت:عزیزم امشب يه جلسه دارم تا دير وقت طول ميكشه و در حالي كه قربون صدقه زنش ميرفت وانمود ميكرد كه خيلي دوسش داره اما فكر و ذهنش به قراري بود كه امشب برای شام داشت، 6 ماهي بود كه با شهلا آشنا شده بود يه روز بطور اتفاقي سوار ماشين جناب مدير شده بود زني33 ساله و مطلقه با چشماني ميشي، موهاي بلند مشكي، پوستي سبزه ، لباني قلوه اي و شهوت انگيزو دماغي خوش تراش، در نگاه اول نظر هر مردي رو بخودش جلب ميكرد.
وقتي به رستوران رسيد ديد در گوشه اي دنج نشسته بوي عطري كه بخودش زده بود مستي خاصي به آدم ميداد و شهوت انگيز تر از هر وقت ديگه اي به نظر ميرسيد.
گفت سلام عزيزم دلم واست يه ذره شده بود دير كه نكردم شهلا با لوندي خاصي گفت مثل هميشه جلسه آره؟ ببين كامران تو جلساتتو بيشتر از من دوست داري قبول كن ديگه، من از دست تو آخرش خودمو ميكشم ، كلمه آخر رو با ناز و عشوه اي خاص گفت، كامران كه آدم پخته اي بود طبق معمول مي دونست كه چه جوري بايد دل خانم ها رو بدست آورد شروع به تعريف از زيبايي شهلا كرد و كلي قربون صدقه اون رفت بعد در حالي كه دست هاي شهلا گرفته بود گفت عزيزم من فكرهامو كردم ميخوام تو رو صيغه كنم برات يه آپارنمان در زعفرانيه ميگيرم نظرت چيه؟ شهلا در حالي كه انتظار اين پيشنهاد رو از مدت ها قبل داشت ولي وانمود كرد كه كمي غافلگير شده گفت آخه اين طوري كه نميشه پس زن و بچه ات چي به خانمت چي ميگي ؟
كامران فكري كرد و گفت اونو يه كاريش ميكنم من كه نميخوام اونو طلاق بدم ولي براي تو هم وقت كافي ميزارم قول ميدم عدالت! رو بين شما دو تا رعايت كنم! شهلا گفت تو خوب همه فكراتو كردي من حوصله دعوا با خانمت رو ندارم كامران در حالي كه تكيه به صندلي ميداد گفت مگه قراره اون از اين موضوع بويي ببره تازه اگه بويي هم برد قانونا كاري نمي تونه كنه تو نگران اين موضوع نباش.
حدود ساعت 11 شب بود كه رسيد خونه خانمش هنوز شام نخورده بود منتظر مانده بود تا همسرش برگرده تا شام رو با هم بخورند آخه امشب سالگرد ششمين سال ازدواجشون بود كامران وقتي دسته گل روي ميز رو و هديه اي كه كنار گلدان بود ديد با طرفندي خاص به سمت همسرش رفت و در حالي كه اونو ميبوسيد گفت لعنت به اين كار!! باز هم تو منوغافل گير كردي، عزيزم قول ميدم جبران كنم امروز جلسه پشت جلسه داشتم بخدا اصلا بهم امان ندادند صبح یادم بود ولی اینقدر سرم شلوغ شد که یادم رفت لعنت به من! بعد همسرش رو بغل كرد و بوسيد ولي در همان حال ياد بوسه اي افتاد كه هنگام خداحافظي با شهلا از لبهاي شهلا گرفته بود.